دیدگاه من
شنبه 20 آبان 1391برچسب:, :: 13:50 :: نويسنده : محمدرضاشفقی
آذربایجان
رقصِ خاك شهرِ من سبزِ آفتابی بود آسمانش همیشه آبی بود شهر بود و محلههایِ سپید یك خیابانِ رفته تا خورشید شاخِ زیتونِ باغِ خانهیِ ما بود از آن دور دورها پیدا كوچهمان كوچهیِ درختی بود كاشیاش یادگارِ تختی بود صادق و آرزو امید و هما بچههایِ شلوغِ كوچهیِ ما بیگمان نیست در همه دنیا چینه كوتاهتر ز خانهیِ ما چینه كوتاه و آفتاب بلند با تمامِ محله در پیوند گرم از مهر و دوستی و صفا كوچك امّا جهانِ رؤیاها پدرم همسر محبت بود مادرم مادرِ عطوفت بود بود همبازیِ برادر من كودكیهایِ نازپرور من خواهرم بوسههایِ الفت بود بسترم دامنِ شرافت بود خفته بودم میانِ بسترِ عشق در حریرِ پرِ كبوترِ عشق نغمهیِ لایلاییِ مادر بود موسیقیِ نجیبِ سحر در فضایی پر از امید و نوید خواب دیدم كه خاك میرقصید رقص خاك و قصیدهیِ تكرار كرد ما را عشیرهیِ آوار خانهها در غبارها گم شد خاك در دیدگان مردم شد صورتِ عشق بود خاكآلود مادرم آه! مادرِ من بود سرنگون گشت گاهوارهیِ من دامنِ مادرم كنارهیِ من پدر آن طاقِ سایههایِ قرار بود یك دستِ مانده در آوار در غباری به غلظتِ خشمم دور میشد برادر از چشمم خواهر آن خوب آن همه آغوش بود تندیسِ پاكِ ظلمتپوش رقصِ خاك و قصیدهیِ تكرار كرد ما را عشیرهیِ آوار بچهها! خاك! خاك! تا به ابد میتوان لافِ خاكبازی زد بچهها بچههایِ كوچهیِ ما جایشان خالی است در همه جا صادق از آرزو امید برید رفت از خانهیِ هما امید بغضِ آن سقفِ پیر هم تركید آه! آه! از كبوترانِ سپید مانده بودیم بیكس و بییار من و تنهایی و غم وآوار نیست شب را خیالِ بانگِ خروس تا رهاند مرا از این كابوس
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
|
|||
![]() |